تبليغاتX
بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره


 

ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی


در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را


گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی


شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را


گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی


تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را


گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا


ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی


نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی


بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم


باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی


گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود


با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی


من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام


من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی


من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام


یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی


ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان


رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی


گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی


کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بيچاره اون دلي كه عزيز اون تو باشي

شمشيرُ   از  رو بستي، چشمات يه كاسه خونه

بزن تا هيچ عقده اي تو اون دلت نمونه

شمشيرتو ميبوسم، بزن به قلب ساده ام

تا ياد من بمونه دل به چه گرگي دادم

بيا، تو راحتم كن، خسته شدم بريدم

تو بازيِ كلاغ پر، بي پال و پر پريدم

بزن تا زخم كاريت، اين دفعه سر واكنه

يا بزنه قيدتو، يا فكر حلوا كنه

ژست فداكاري رو نگير كه تكراريه

زخم تو رو قلب من، بخواي نخواي كاريه

نگو بخاطر من مي خواي ازم جدا شي

بيچاره اون دلي كه عزيز اون تو باشي

من عشق دستگرميتم، دل از همه بريده

شدم اسير چنگ يه گرگ بارون ديده

تو مسلك و مرامت عشق و وفا، قبيهه

آخه به اشك تمساح، اشكهاي تو شبيهه

خوب ميدونم يه روزي سراغمو مي گيري

نگرد. بدون. بعدِ من از تنهايي مي ميري

شمشيرتو نگه دار، نگي طرف عازمه

يه روز واسه خودكشي، شمشير برات لازمه

                                                شاعر: رضا اُستا

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

عشق دانی که سرآغازش چیست ؟

امتداد دو نگاه

یکی از عمق دل و قعر وجود ، آن یکی بعد سجود

آن زمانی که دو چشمت ،  پیله خواهش را به وجودم تابید

ودر آن ظلمت و تاریکی شب ،

جاده ای روشن را در فراسوی افق دید زدم

و تو آن یاور دیرینه من ، که در آن جاده سبز

هم نوا با دل سودا زده ام  ، پا به اقلیم عدم می نهی و می گذری

چشم من خیره به دنبال تو کز غور وجود

با دو دستی که به مهر آغشته است ، سوی من آیی و با نغز کلام

دل سرگشته و حیرانم را نزد خود می خوانی

آه ای یاور من

یاد آن روز که در سایه آن سرو  بلند ، سخنت بشنودم

تو به من گفتی ار آن چشمه نور، تو به من گفتی از آن کاخ بلور

گفتی آن چشمه نور ، چشم بر راه تو است

گفتی آن کاخ بلور، خواهد آن روز رسد که توأش پادشهی

من شنیدم که بگفتی اندرون دل تو، جایگاهی است تهی از برای دل من

من دلم اندر کف ، آمدم چشمه نور ، آمدم کاخ بلور

آمدم تا که بر آن مسند عشق پادشاهی بکنم

در درون دل من ،سبدی بود پر از گل محبت و صفا

لیک گلهای سبد اندر آن جایگه ظلمانی که توأش کاخ بخواندی

همگی پژمردند ، همگی افسردند

دیگر از آن همه گلهای قشنگ ، اثری باقی نیست

حال دیگر حتی ، اشکهای من هم ،  چاره مردگی آنها را نتوانند کنند

تو در آن به اصطلاح کاخ بلور

در کنار آن همه چشمه نور

                                       سبد پرگل من را بردی                                      

خنجر حسرت را تا به ته بر جگرم  بنشاندی

د رخیالت این است که دلم را بردی

لیک نزدم مردی

 

شاعر:مهناز

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

کاش من پاکترین حس نیازت بودم

عازم یک سفر دور و دراز و دل خسته من باز هم پر ز نیاز

تو که رفتی و ندیدی دل من غمگین است

پای من سنگین است

دیده ام گشته پر اب ،" اشک من بدرقه راهت باد"

با تو ای همسفر جاده عشق

با تو ای همدم شبهای دراز

سخنی هست بگویم یا باز ، بگذارم که بماند یک راز

حرفها بر دل من سنگین است

تاب گفتار ندارم که دلم غمگین است

اشک برگونه من میلغزد

درد در سینه من می تازد

غم درون سینه باز فریادزنان می گوید: تاب دوریت ندارم ،تو بیا با من باش

رفتی و با تو بهار از دل غمگینم رفت ،

نفس گرم تنم با تو گریخت

از زمانیکه تو رفتی دل من بارانی است

یک کبوتر دارم که برای نفست قربانی است

کاش من همسفر راه درازت بودم

کاش من پاکترین حس نیازت بودم

کاش من فلسفه روح نمازت بودم

تا که تفسیر شوم در روحت ، تا که تسخیر شوم در قلبت

اه افسوس ،افسوس که تو یک مسافری

و گذر ز معبر سینه ما ، کار دشواری نیست از برای دل تو

کاش میدانستی

رفتنت غربت غمگین  من است ، رفتنت عزای سنگین من است ...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله

چرا دنیا پره از حادثه های وارونه

 عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه

 من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه

هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه

من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم

 من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم

حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه می خوام این دل و سکت بکنم

یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت

 هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت

آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن

کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره

 شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره

 ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته

اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته

 نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری

بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری

از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره

وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره

ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی

یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی

 چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س

چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س

دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم

 نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم

کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم

دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم

عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله

 اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله

مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین

اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین

برگا زرده روزای اول فصل پاییزه

بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم،

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!


مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا!


اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟! خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟! خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت،

 

از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است?

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خیلی سخت


  چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو  ازت دزدیده و به جاش

یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه  داده زل بزنی به جای اینکه لبریز

کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

 

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری  تکیه بدی که یک بار زیر آوار

غرورش همه وجودت له شده.

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف  بزنی اما وقتی دیدیش

هیچی جز سلام نتونی بگی. 

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک  گونه هاتو خیس کنه اما

مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری.

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و

 اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

شبی در آتشِ خشمِ خدای جاودانِ من

 

شبی در آتشِ خشمِ خدای جاودانِ من.

 

خداوندانِ خواب آلودة آلوده می سوزند.


شبی در قطرهِ اشک فرو افتاده ازچشمم


تمامِ چشمه های تشنة این دشتِ بی رؤیا


بسان ِچشمِ خونینم ز قبرِ خاک می جوشند.


شبی خفاشهای شب به قعرِ غارهای خود


ز بیمِ روز می پوسند. شبی شب کوچه هایش را


به پیشِ پای روزی نو با چشمِ هزار اختر


چراغان می کند , اما کدامین شب؟نمی دانم


نمی دانم که تا آن شب چندین اخترِ بی پر


به قربانگاهِ این بتهای ویرانگر


خموش وسرد در طوفانِ تاریکی


بلا گردانِ فکرِ روز می گردند.


نمی دانم که تا آن شب


چندین چشم در رویای بیداری


به میلِ داغِ شنهای کویرِ خشک کابوسی حقیقی


کور می گردند. نمی دانم که تا آن شب


چندین هرزة بد مست در جامِ سرِ بلبل


ز خونِ نغمه می نوشندهنگامی


که از تصویرِ مرگِ خود برای لحظه ای


مغموم یا مخمور می گردند.


نمی دانم که تا آن شب


چندین روزِ بی خورشید


چندین ماهِ بی رؤیا


چندین شامِ بی فردا


وچندین سالِ بی امید در راه است.


نمی دانم که تا آن شب


کدامین قلعة خاموشِ بی شهزادة افسانه


زندانِ مخوفِ دختر ماه است.


نمی دانم که تا آن شب


کدامین قطرةِ آوازهِ خوانِ چشمِ اقیانوس


حکایت گوی مرگِ جویبارِ خستة آه است.


نمی دانم نصیب من  از این راهِ بی انجامِ بی فرجام


کدامین د امِ رسوایی کدامین چاله و چاه است.


نمی دانم نمی دانم


به استغنای دانایان قسم


فرزانگانِ سرزمینهای نمی دانم


مرا از باتلاقِ بی کرانِ اینهمه کابوسِ بی پاسخ


به سوی ژرفنای آبی رؤیای دانایی


روان سازید.

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

از خدا در ذهنم این تصویر بود


خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****

تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....

*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر….

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

كلاغ قصه من – عشق- در ته شب ماند

نپرس بعد شكستن چرا صدا نرسيد

 

سكوت اگرچه صدا بود، تا شما نرسيد

 

دلم شبيه خودش بود يك غريبه لال-

 

كه آشناي شما شد به عاشقانه رسيد

 

و موج آبي چشم تو اتفاق افتاد

 

دلم غريق تو- كارش به دست و پا...نرسيد

 

چقدر توي خودش ابر ربخت، باران شد

 

چقدر جاده شد اما به هيچ جا نرسيد

 

هزار مرتبه من «تو» شدم تو اما ...نه

 

دريغ از آن همه «من» كه به «تو» به «ما» نرسيد

 

سلام نقطه پايان آشنايي بود

 

چه خوب مي شد از اول به انتها نرسيد

 

كلاغ قصه من عشق- در ته شب ماند

 

به خانه اش، به سپيده، به روشنا نرسيد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست

 

بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه

بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه

همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس

بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه

بنويس نامه نويس

بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس

بنويس دل كه به خاك سپردني نيست

بنويس

بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو

همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس

بنويس نامه نويس

بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست

بنويس نامه نويس...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قلب سنگیش آهسته میشکند

 

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

 

گفتا که اشک کوه

 

گفتم از چه می گرید کوه

 

گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود

 

و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید

 

و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند

 

قلب سنگیش آهسته میشکند

 

میجوشد

 

و آرام آرام.....

 

 آبشار میشود.....

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير


مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير


منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام


داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم


مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم


آرزو داشتم برم تا به دريا برسم


شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير


اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير


چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند


اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد


آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد


حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون


يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين


هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين


با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم


سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره


خاك تشنه همينم داره همراش می بره


خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد


شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

شاعر : اردلان سرفراز

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

قاصدی می آید آیا از سفر؟

با عـُبـور بـادهـایِ در گـذر

قاصدی می آید آیا از سفر؟

آخرش غـَلیانِ بُغضِ بی قرار

می زنـد بـر آبـهـایِ بی گدار

آن تَعَلّل هایِ قلب و خامی اش

قِصّه هایِ تـَلخِ نا فرجامی اش

تا که با جانَت سرِ ِ بازی نداشت

غم مَجال صَحنه پردازی نداشت

دل ولی هرگز شَبیخونی نکرد

خار ِغـم در پـای مجنونی نکرد

بَند بَندِ بودنَش را می گُسَست

خلوتِ آیینه ها را می شِـکست

در خود ، امّا خسته و صد پاره بود

بــار بـَـردار ِ تـَنـي بـيـچـاره بـود

تا گذَر مي كردي از قلبِ سراب

با نگاهي مُلتـَمِس بر نقشِ آب

غـُصّه ها را قِصّه مي پَرداختي

قِصّه ها را زندگي مي ساختي

دفتر ِاحساس ها رنـگي نـداشت

واژه هايش، هرگز آهنگي نداشت

حُرمـَتِ انـساني اش مَعيوب تر

بَر تـَنـَش پـروانه ها مـَصلـوب تر

آنـكه از نـابـاوَريـها خـَسـتـه بود

تا كـُجا پـَرواز را پـَر بـَسته بود

واژه را داغِ صِـدا سَـر ريـز كـرد

در سُـكوتِ سينه حـَلق آويز كرد

آنچنان با حِسِّ مرگ آغـشته بـود

عشق را با دستهايش كُشته بود

بي گمان آهنگِ باران نيست اين

گريه هاي تلخِ بي حَرفيست اين

در تـَلاطُـم هـايِ ايـن طوفانِ مـرگ

شاخه ماند و حَسرت و يك دانه برگ

ديگر ، اي شب ، دشمنِ ديرينِ روز

چـشمِ ِ اُمّيـدي به بـيـداري نـَدوز

آمـدي در خواب او هـَذيـان شُدي

يـك ركوردِ تـَلـخِ بـي پـايـان شـُدي

جانِ گـرمِ نور ، از شبـها چـه ديد؟؟!

جـُز جـَوابِ تـُنـدِ سَر بــالا نـَديــد

پس چه دارد جُز دلي سرما زده

بر هر آنـچه بـوده پـُشتِ پـا زده

آتـَشي در نـُطفه خـاكستر شده

شورِ ِ ايماني ، كه بي باوَر شده

در دلـَـش پـَرواز امـّا بي نـَفَس

آشِـنـايِ تـنـگــنـاهـايِ قـَفـَس

شكلِ يك بُغضِ نََفَس گيرم هنوز

از قَفـَس هايِ تو دِلگيـرم هنـوز

آسِمان در آرزويِ بـالِ عـشـق

بي خـبـَر از آفـَتِ غَربالِ عشق

تا پـَـرنده بـودن امّـا راه بـود

اِدِّعايِ عاشِقيت بي گاه بود....

 

 «محمدحسن مهربانی»

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گنه كردم گناهي پر ز لذت

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
 
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا
  اي عاشق ديوانه من

هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
 
 
***فروغ فرحزاد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

 

خواهر کوچکم از من پرسيد


من به او خنديدم


کمي آزرده و حيرت زده گفت


روي ديوار و درختان ديدم


باز هم خنديدم


گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه


پنج وارونه به مينو ميداد


آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد


بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم


بعدها وقتي غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بي گمان مي فهمي


- پنج وارونه چه معنا دارد

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم 

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هرچه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است؟ ای عمر! ای یاقوت بی قیمت!

که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم؟!

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتی که می بوسم تو را،گفتم تمنا می کنم

 

گفتی اگر بیند کسی گفتم که حاشا می کنم

 

گفتی چه می بینی بگو در چشم چون آئینه ام

 

گفتم که من خود را در او عریان تماشا می کنم

 

گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

 

گفتم که با یغماگران باری مدارا می کنم

 

گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

 

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

 

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 

گفتی اگر از پای خود زنجیر عشقت وا کنم

 

گفتم زتو دیوانه تر دانی که پیدا می کنم.


 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

بي تو من زنده بمانم

بي تو طوفان زده ي دشت جنونم ،صيد افتاده به خونم


تو چنان مي گذري غافل از اندوه درونم ؟

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم !

تو نديدي ٬نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي

چون در خانه ببستم ،دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد،گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم ،بي تو کس نشنود از


اين دل بشکسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي،تو همه بود ونبودی


تو همه شعر و سرودي،چه گريزي زبر من ٬که زکويت نگریزم


گر بميرم زغم دل،به تو هر گز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ؟


نتوانم . . . . نتوانم


بي تو من زنده بمانم

 


 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

ضربدر زدي رو اسمم

زندگي نقطه سر خط     بي وفايي شده عادت
 
تو نوشته بودي ديدار      سه تا نقطه به قيامت
 
زندگي نقطه سر خط       تلگرافي شده نامت
 
قلبمو مچاله كردي            لاي... نامت
 
عزيزم نقطه ته خط          برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه       عوض جواب نامت
 
زندگي نقطه سر خط      برو با خيال راحت
 
به تو تقديم اين ترانه      عوض جواب نامت
 
با سه حرف تلخ و دلگير        مختصر مفيد و ساده
 
گفتي  كه سايه عشقت    از سرم خيلي زياده
 
زير درد و خط كشيدي     ضربدر زدي رو اسمم
 
تا بدونم كه به عشقت      تا كه جون دارم طلسمم
 
عزيزم نقطه ته خط           برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه      عوض جواب نامت
 
روي يك كاغذ بي خط     حرف هاي خسته به نوبت
 
توي سرزمين نامت       حرف "ت" كرده قيامت
 
ت" مثل تو مثل ترديد     "ت" مثل آخر قيامت
 
مثل تنهايي شب           مثل آخر خيانت
 
عزيزم نقطه ته خط
 

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

 
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم

نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی

چه جوری به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بار برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون

دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده

حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه

به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه

از روی شعرا سرسری

نشد یه کاری بکنه

که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتم و یه بار

نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه

نزاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد بره

نشد نره

نشد بخواد

نشد بیاد

نشد ولی

شاید بشه

واسم دعا کنید

زیاد

از شما پنهون نکنم

یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد

اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما

قصه داره تموم میشه

مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید

اول خدا بعدا شما
 
مریم حیدرزاده

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده

يه دنيا تشنگی تو عمق چشمامه
 
ببين امشب قصاص از اشك می گيرم
 
ببين می مونم امشب تا سحر يا نه
 
دوباره مثل هر شب ساده می ميرم

يه بغض مرده رو لبهام ماسيده
 
نميشه اسمتو آروم بشمارم
 
ببين از بس دلم با خاك خوابيده
 
شبيه مرده های زير آوارم

كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب
 
كدوم سقفه كه مال هردومون باشه
 
نمی بينی چقدر از هم جدا مونديم
 
كدوم روزه كه تو آغوش شب جاشه

بيا دستامو از اين فاصله بردار
 
بذار باور كنم احساس بارونو
 
هميشه بايد از آخر كسی باشه
 
که لمسش تر کنه چشم پشیمونو...

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

خواستم برم از انجا

 
خواستم برم از انجا

اما پاهام نيومد

پامو بردم ولي حيف

 دلم باهام نيومد

ديدم ولي دل من

با رفتنم شکسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

گفتم دل ديوونه

کي قدرتو مي دونه

وقتي نباشي باز هم

کي منتظر مي مونه

براي موندن من

ديگه نمونده جايي

مي خوام بخونم اما

واسم نمونده نايي
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

 
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید
 
اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟
 
بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد
 
چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟
 
لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه
 
زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
مستی من از تو و از همت چشمان توست
 
جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو
 
در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار
 
حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی
 
گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟
 
رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل
 
شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

دیدی که رسوا شد دلم

 
دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل

بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی

بر زلف او عاشق شدم

عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من

غافل شود از یاد من

قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود

وز رشته ی گیسوی خود

بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا

فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل

با یار صاحبدل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم

غرق تمنا شد دلم
 
دیدی که در گرداب غم

از فتنه ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

افتادم و سرگشته چون

امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم
 
غرق تمنا شد دلم

 

شاعر:رهی معیری
 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

تو را به

 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم

 

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و

 

بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

 

تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.

 

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

سال نو مبارک

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 



 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

 
کاش بر ساحل رودی خاموش
 
عطر مرموز گیاهی بودم
 
چو بر آنجا گذرت می افتاد
 
بسراپای تو لب می سودم
 
کاش چون نای شبان می خواندم
 
به نوای دل دیوانه تو
 
خفته بر هودج مواج نسیم
 
می گذشتم ز در خانه تو
 
کاش چون پرتو خورشید بهار
 
سحر از پنجره می تابیدم
 
از پس پرده لرزان حریر
 
رنگ چشمان ترا می دیدم
 
کاش در بزم فروزنده تو
 
خنده جام شرابی بودم
 
کاش در نیمه شبی دردآلود
 
سستی و مستی خوابی بودم
 
کاش چون آینه روشن میشد
 
دلم از نقش تو و خنده تو
 
صبحگاهان به تنم می لغزید
 
گرمی دست نوازنده تو
 
کاش چون برگ خزان رقص مرا
 
نیمه شب ماه تماشا می کرد
 
در دل باغچه خانه تو
 
شور من ... ولوله برپا میکرد
  
کاش چون یاد دل انگیز زنی
 
می خزیدم به دلت پر تشویش
 
ناگهان چشم ترا میدیدم
 
خیره بر جلوه زیبائی خویش
 
کاش در بستر تنهائی تو
 
پیکرم شمع گنه می افروخت
 
زین گنه کاری شیرین می سوخت
 
ریشه زهد تو و حسرت من
 
کاش از شاخه سر سبز حیات
 
گل اندوه مرا می چیدی
 
کاش در شعر من ای مایه عمر
 
شعله راز مرا می دیدی
 
   
(فروغ فرخزاد)

 نویسنده: دختر ی از جنوب

 



 

 

 

 

 
  X close

به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم





اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384


عسل
راز گل سرخ
پسر بد
best
تمام ناتمام من با تو تمام میشود
شعرو احساس
رامین
ایمان

 

 

<#blogtitle#>
X close





<#ArchiveItems#>


<#links#>


<#persianstat#>

="font-family: Tahoma; text-decoration: none"> Www.Naazanin.coM

بارون ودوست دارم هنوز چون تورویادم میاره
وقتی که بارون می باره حس میکنم پیش منی
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به خاطر علاقه که به باران دارم نام وبلاگم رو به این نام می زارم

نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
ابرها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان